۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

آقای معتاد عزیز، صبر کن ویلایت حاضر شود،سرنگ هم چ شم!




آقای معتاد عزیز، صبر کن ویلایت حاضر شود، سرنگ هم چشم!
همه اش عجله! همه اش طلب‌کاری! همه اش زیاده خواهی! اَه...! من جای آقای خامنه ای بودم، حکومت را وِل می کردم می رفتم. چقدر این ملت طمع‌کار و چشم‌سفید هستند؛ چقدر از آدم توقع دارند. مسئولانِ عزیزِ ما گرسنگی را در ایران ریشه‌کن کرده اند، یارانه ها را به مستحقان واقعی رسانده اند، دست غارتگران بیت المال را کوتاه کرده اند، از دهان خودشان و زن و بچه شان زده اند توی دهان ما گذاشته اند، آن وقت این آقای معتادِ بندرعباسی نشسته است جلوی دوربین از نداشتن سرنگ شکایت می کند. رو بِهِش بدهند فردا از مسئولان می خواهد خانم هم برایش ببرند. واقعا که...
 عزیزم، آقای معتاد
یک کم صبر هم بد چیزی نیست. یک کم حیا هم بد چیزی نیست. شما فرصت بده، طرح اول دولت پیاده شود، به طرح دوم برسند. مگر کوری نمی بینی که می خواهند نفری هزار متر زمین بِهِتان بدهند، به جای این که یک جا جمع شوید وهمان جا بخورید و بخوابید و تزریق کنید، بروید در ویلاهای خودتان این کارها را بکنید؛ بروید در باغ شخصی تان زیر درخت و کنار جوی آب حال و حول کنید.
پدر جان
بگو با آن چهل هزار تومانی که ماه به ماه بِهِت می دهند چه می کنی؟ با این پول ویژه‌ی حلال و پاک چه می کنی؟ با پول آقا امام زمان چه می کنی؟ یعنی دویست تا تک تومنی از هدیه ی آقا امام زمان نمی توانی بگذاری کنار برای خودت سرنگ بخری؟ یعنی این پول این قدر "برکت" ندارد؟ واقعا چقدر پُر رویی تو بشر!
معتاد محترم
احمدی نژاد از بس نان و ماست خورد، مُرد. قیافه اش را نگاه کن، بدتر از قیافه ی تو شده. از بس این آدم به خاطر تو نخوابیده؛ از بس به خاطر تو غذا نخورده. ده روز که قهر کرد رفت منزل، خانم دو لقمه گذاشت دهانش، همچین آب زیر پوست اش آمد که مردم گفتند بوتاکس تزریق کرده؛ لیفتینگ کرده. آن وقت شما هِی فشار می آوری که اینو می خوام، اونو می خوام. شکایت می کنی که جایی که می خورم و می خوابم و تزریق می کنم، همان جا هم دستشویی می کنم. خب عزیزم، برو کمی آن طرف تر دستشویی کن. فکر می کنی ما که توی آپارتمان زندگی می کنیم کجا دستشویی می کنیم؟ ما هم می رویم کمی آن طرف تر دستشویی می کنیم. این هم شد خواست که تو از مسئولان کشور داری؟ یعنی مسئولان ما، باید جوابگوی دستشویی کردن تو هم باشند؟

نه! خدا آخرش به کمر ما می زند که این قدر قدرنشناس‌یم. شما رهبر معظم ما را ببین. آدم حظ می کند از شنیدن سخنان اش. آدم حظ می کند از ساده زیستی اش. بدبخت آقای حداد عادل، پدرِ عروسِ رهبر معظم، داستان ازدواج دخترش را که تعریف می کرد ما اشک از چشمان مان سرازیر شد. معمولا عروسی که به خانه پرنس می رود، یک عروسی می گیرد به چه باشکوهی؛ یک شام ناهار می دهد به چه مفصلی. یک چیزی مثل عروسی ویلیام و کیت، یا آلبرت و شارلن. آن وقت پسر رهبر ما وقتی ازدواج می کند، دختر بدبخت انگار به اسارت رفته است. رهبر می گوید من پول ندارم، خانه ندارم، خودم و پسرم در منزل اجاره ای زندگی می کنیم، عروس خانم حواس اش باشد اوضاع ما شدیداً بی ریخت است [صدای گریه ی حضار: اوهو اوهو اوهو اوهو]. خودِ رهبر هم شب عروسی چون در خانه تنها بوده، و خانم برایش شام درست نکرده گرسنه می ماند، از پاسدار چیزی برای خوردن می خواهد که او هم جز نان خشک چیزی ندارد [گریه ی شدید حضار: اوهو اوهو اوهو اوهو].

آن وقت این یارو با وقاحت تمام از وضع زندگی اش شکایت می کند و سرنگ می خواهد. فرصت هم نمی دهد که ویلایش حاضر شود بعد درخواستِ دوم اش را مطرح کند. واقعاً که!
 


Enlarge font

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر